هر عیب که سلطان بپسندد هنر است!

آلبرت بندورا و یادگیری مشاهده ای

بین سال های ۱۹۶۱ تا ۱۹۶۳ آلبرت بندورا (Albert Bandura) به عنوان یک پژوهشگر حوزه روان شناسی و تربیت از شرکت‌کنندگان خود در آزمایش (کودکان سنین) می خواهد تا مدتی پشت یک اتاق شیشه ای بنشینند؛ این کودکان پشت اتاق شیشه ای عروسکی به نام بوبو را مشاهده می کنند؛ ناگهان فردی (که بندورا اسم او را الگو گذاشت) وارد اتاق پشت شیشه می شود و شروع می کند به انجام رفتارهای پرخاشگرانه؛ این فرد سعی می کند عروسک را تا جایی که می تواند بزند و مثلاً خشم خود را روی بوبو خالی کند؛ از قضا او همدست بندورا است. کودکان با تعجب قصد دارند تا علت این کارها را جویا شوند؛ این صحنه ی سینمایی به اوج سکانس خود می رسد؛ سکانسی که یک نفر دیگر به اتاق می آید و این رفتار فرد خشمگین را تشویق می کند. کودکان دوچندان متعجب می شوند.

عروسک بوبو

بوبو اسم عروسک معروفی است که در این آزمایش به کمک بندورا آمد.

حالا بندورا وارد قسمت اصلی آزمایش خود می شود؛ جایی که قرار است همین کودکان (مشاهده کننده صحنه های قبل) وارد اتاق شوند؛ جایی که بوبو احتمالاً از شدت ضربات نفر قبلی حسابی درد دارد 🙂 نتایج این آزمایش شگفت انگیز را می توانیم در تصویر پایین مشاهده کنیم:

آزمایش بندورا

در تصویر بالا دقیقاً کودکان (شرکت کنندگان آزمایش بندورا) دقیقاً رفتارهای مشابه فرد همدست آزمایش را انجام داد. اما نه به خاطر اینکه این رفتارهای بد و خشن هستند بلکه تنها به این خاطر که نفرات قبلی (همدستان بندورا) مورد تشویق قرار گرفته بودند. این رفتار به شکل گیری نظریه ای به نام یادگیری از طریق مشاهده انجامید؛ جایی که می توان رفتارهای کودکان و حتی خیلی از بزرگسالان را طبق الگوهایی (همدست بندورا) که مورد تشویق یا تنبیه فرد یا ساختار دیگری قرار می گیرند تغییر داد.

مثالی دیگر

این نظریه را می توان به صورت کاربردی در تمام ابعاد زندگی افراد مورد مشاهده قرار داد؛ یک نمونه بسیار دم دستی از این آزمایش را در فیلم پایین مشاهده کنیم؛ سعی کنیم حدس بزنیم که چه رابطه ای بین آزمایش بندورا و اتفاق فیلم زیر وجود دارد:

 

حال در فیلم بالا چه اتفاقی افتاد؟ اگر به توپ جمع کن این بازی نگاه کنیم همه چیز را متوجه می شویم. توپ جمع کن بازی بدون هیچ گونه صبر و تأملی و تنها به خاطر طرفداری از یک تیم (تیم تمام سفید؛ یعنی تاتنهام) سعی می کند هر چه سریع تر توپ را به بازیکن روی خط سفید پرتاب کند؛ بازیکن روی خط سفید توپ را می گیرد و ادامه داستان اتفاق می افتد؛ تیم سفید در این بازی برنده می شود. به نظر شما آیا این حرکت حرکتی هوشمندانه بوده است یا حرکتی هوشمندانه و ناجوانمردانه؟
اگر دقت کنیم در این حرکت توپ‌جمع‌کن، تیم حریف هنوز خود را آماده نکرده است؛ در حقیقت تیم سفید با کمک یک توپ جمع کن توانست راحت تر به باز کردن دروازه حریف خود برسد. آیا این توپ جمع کن نباید بی طرف باشد؟ آیا او نباید در رفتارش نسبت به پرتاب توپ برای تمام تیم ها روشی یکسان داشته باشد؟ آیا او جزء بازیکنان تیم بوده است که اجازه بازی و اعمال نتیجه در بازی را داشته باشد؟ با فرض اینکه او از روشی ناجوانمردانه برای پیروزی تیمش استفاده کرده است؛ حالا باید تصویر پایین را هم تماشا کنیم؛

ژوزه مورینیو و روان شناسی

سرمربی همان تیم سفیدپوش (سلطان ماجرای ما) حتی این کار توپ جمع کن را تشویق هم می کند؛ سرمربی تیم ضمن تقدیر از او در حین بازی (تشویق بار اول) وی را به صرف ناهار در کنار تیم (تشویق بار دوم) نیز دعوت می کند. با این فرایند رفتاری و تشویق می توان پیش بینی نتیجه ی آزمایش بندورا را مجددا متصور شد که دیگر توپ‌جمع‌کنان علاقه‌مند به فوتبال نیز از رفتار ناجوانمردانه حمایت می کنند و سعی می کنند این نوع رفتارها را نیز تکرار هم بکنند.
شاید بسیاری این رفتار را یک رفتار عادی بدانند و آن قدر هم نسبت به آن حساس نشوند اما نتایج پژوهش های بندورا بعد از این آزمایش نشان داد که:

  • کودکان می توانند رفتارهای خوب یا بد را از الگوهای بیرونی یاد بگیرند و آن ها را تکرار کنند (تقلید کردن).
  • فرزندان ما نه تنها آنچه دیگران انجام می‌دهند را تماشا می کنند، بلکه به اتفاقات و رخداد­هایی که پس از انجام کارها از سوی آن ها انجام می شود نیز توجه می کنند. این موضوع به عنوان تقویت غیرمستقیم شناخته شده است. همه ما بیشتر به تقلید رفتارهایی تمایل داریم که پاداشی را در پی داشته باشد و از رفتارهایی که به دنبال خود مجازاتی را دارند نیز اجتناب و دوری می­‌کنیم.
  • رسانه می تواند افراد را در جامعه به عنوان افراد مشهور نمایان و بزرگ کند تا هر نوع رفتارهای آن ها (اعم از خوب یا بد) قابل تقلید باشند؛ مثلاً زمانی که بازیگری معروف درحال مصرف نوشیدنی خاصی است دیگران نیز ترغیب می شوند آن محصول را مصرف کنند. بدون اینکه از کیفیت یا سالم بودن آن اطلاعاتی معقول داشته باشند؟
  • مدل ها و الگوهای فرزندان ما می توانند افرادی باشند که از خرد، عقل و اخلاق به دور باشند و ما را به سمت رفتارهای ناجوانمردانه، نامعقول و تکانشی هدایت کنند.

در نوشتن این مطلب از منبع زیر استفاده شده است:

Social learning theory, Albert Bandura, Prentice-Hall; 1st edition

با ما همراه باشید.
مرکز خدمات روانشناسی همپای کودک
hampayekoodak@
021-46013879

نوشته شده توسط همپای کودک در تاریخ ۹۹/۰۷/۲۳ ساعت ۱۴:۵۲ | تعداد دیدگاه‌ها: ۰ دیدگاه | دسته‌بندی: بلاگ | برچسب‌ها: الگو برداری، تقلید، یادگیری، یادگیری ناهشیار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *